آخرین روز قبل از بازنشستگی.
روز تودیع، موقع خداحافظی تازه فهمیدم چقدر دوست داشتم بیایم سرکار. بیست و نه سال و سیصد و شصت چهار روز بود می آمدم سرکار.
بعضی روزها که کار زیاد بود و خسته می شدم شروع می کردم به غرغر کردن و نالیدن از فشار کار و توی دلم می گفتم خوش به حال آنهایی که بازنشسته شده اند و حالا راحت تا هر وقت که دلشان بخواهد می توانند بخوابند.
دوباره فردا صبح یکی دو دقیقه مانده به زنگ خوردن ساعت بیدار می شدم و یواش یواش آماده رفتن به سر کارم می شدم. ظرف غذای ناهار و کمی هم اگر بود سبزی خوردنی، ماستی یا میوه ای می ریختم توی ظرف و کیفم را می گرفتم دستم و می آمدم طرف اداره.

نانوایی های توی مسیر دیگر مرا می شناختند. یک روز نان سنگک می گرفتم یک روز نان بربری و یک روز هم تافتون. برای همکارانم هم می گرفتم.
توی اداره یک اطاق کوچک بود با سه تا میز شیشه ای چهار نفر که توی آن گذاشته بودند با نه تا صندلی . چون اطاق کوچک بود میز ها را چسبانده بودند به دیوار و به همین خاطر دور هر کدام سه تا صندلی جا می شد.
توی این اداره کمی بیشتر از سه سال بود که کار می کردم . سه سال و پنج ماه حدودا. قبل از این اداره توی چهار پنج تا اداره و چند تا شعبه کار کرده بودم.
اداره هایی که کار کرده بودم جزء اداره های امور شعب و ادارات مرکزی بانک بودند و در همه شعبه ها و اداره ها به فراخور نزدیکی روحی بیشتر که با بعضی همکاران پیدا می شد چند نفری دوست خوب و صمیمی پیدا می کردم که با همدیگر صبحانه بخوریم.
البته یواش یواش که سابقه خدمتی ام بیشتر می شد حوصله ام برای دم خور شدن با آدم ها کمتر می شد. این اواخر انگار راستی راستی دیگر حوصله خیلی ها را نداشتم حتی حوصله شوخی کردن یا جواب دادن به شوخی های همکاران را .
اما امروز که برایم مراسم تودیع گرفتند و خاطره از دوران کار با هم تعریف کردند و کادوی خداحافظی دادند متوجه شدم چقدر به آنها انس گرفته بودم.
راستش دلم گرفت. شوخی نیست سی سال یک جور و با یک برنامه کاری زندگی کنی و بعد از فردا صبح برنامه زندگی ات عوض بشود .

آمادگی بازنشسته شدن را نداشتم فقط فعلا یک چیز توی ذهن ام بود. بازنشستگی یعنی اینکه از فردا صبح هر قدر دلم بخواهد می توانم بخوابم.