هوای اطاق عمو خیلی گرم تر از هوای سرد حیاط بود. توی شهر ما آن موقع ها برف های توی حیاط را پارو می کردند و جمع می کردند توی باغچه ها. بیشتر وقت ها روی آب حوض وسط حیاط یک پره یخ سفت می بست . فریماه و فریبا از مدرسه که بر می گشتند توی آشپزخانه به زن عمو کمک می کردند. عمو از یازده تا اطاق دور تا دور حیاط ، اطاقی را که طرف کوچه بود برای خودش کرده بود کارگاه چاقو سازی. اطاق هم از توی حیاط در داشت و هم از توی کوچه. از توی کوچه که نگاه می کردی اطاق شبیه مغازه بود. عمو یک ویترین فلزی کوچک درب دار که جلویش شیشه داشت گذاشته بود پشت شیشه بزرگ طرف کوچه . توی ویترین چند تا از چاقو ها و قند شکن هایی را که می ساخت می گذاشت برای فروش. بقیه را هم می برد تهران و می فروخت به مغازه های چاقو فروشی . پسر عمو بزرگم هم بعضی وقت ها در ساخت چاقو کمک اش می کرد. من هم خیلی دوست داشتم به عمو کمک کنم ولی عمو می گفت این کار برای من خطرناک است. آن سالها من دبستان می رفتم. عمو ساعت ها می نشست رو به روی کوره و قطعه فولادی را که می خواست از آن تیغه چاقو بسازد می گذاشت توی کوره. کوره آنقدر داغ بود که قطعه فولاد سرخ می شد و بعد با یک گیره می گرفت و می آورد بیرون و روی سندان بزرگی نگه می داشت و با چکش بزرگی آنقدر می کوبید که یواش یواش شکل تیغه چاقو می شد. بعد برایش فنر و دسته درست می کرد. با خودم فکر می کردم عمو چقدر زورش زیاد است که می تواند با چکش به آن بزرگ کار کند و واقعا هم بود. آن موقع عمو جوان بود و قوی. توی کارگاه فقط پسر عمو بزرگم که درس اش تمام شده بود کمک می کرد. دو تا پسر عموی دیگرم که درس می خواندند اجازه نداشتند بروند توی کارگاه و کار کنند. عمو می گفت آنها باید درس بخوانند و با سواد شوند که در آینده مجبور نباشند کارهای سخت بکنند. چهار تا دختر عمویم هم الزام بودند که درس بخوانند. فرخنده هنوز خیلی کوچک بود و مدرسه نمی رفت ولی فریماه و فریبا و فرناز درس می خوانند. فریماه که از همه بزرگتر بود توی درس خواندن به بقیه کمک می کرد. حتی به من هم کمک می کرد. به من دیکته می گفت و توی نوشتن انشاء کمک ام می کرد. فریماه مثل خانم معلم ها حوصله زیادی داشت. هم توی درس خواندن کمک همه بچه ها بود و هم توی کارهای خانه کمک زن عمو. عمو الان دیگر کار نمی کند. دیگر آنقدرها قوی نیست که بتواند با چکش های بزرگ کار کند. دیگر لازم هم نیست آنقدرها کار کند. همه بچه ها را سر و سامان داده. الان دیگر خاطرات آن روز ها را مرور می کند و با نوه هایش سرگرم است. من عمو را خیلی دوست دارم.