استاد خوش فکری دارم که هر روز
با سوالات جنجالی و هیجان انگیز
یک کوسه توی آکواریوم ذهن من می اندازد
و جلوی خواب رفتن
و بی حس شدن عضلات بچه ماهی های کوچولوی
توی فکر نویسنده درون مرا می گیرد .
راستش من هر روز به انتظار خواندن نوشته های ایشان هستم
و برای بهتر فهمیدن تک تک نوشته هایشان
یاد گرفته ام که کار نوشتنی کنم.
در دو روز گذشته
نه جلد کتاب جدید با کاغذ های سبک و کاهی خریدم
که در لحظات انتظار های روزانه بخوانم و تمرین ذهنی کنم.
با این نه جلد که گرفتم ،
از اول مهر ماه تا همین امروز که پانزدهم مهر ماه است
برای سال جدید تحصیلی حدود سی جلد کتاب خریده ام.
در طول یکسال گذشته با راهنمایی های استاد خوش فکر
برای استفاده فعال تر از ساعت های انتظار
برنامه هایی برای خودم چیده ام.
مثل خریدن تعدادی کتاب
در حوزه ادبیات، ادبیات داستانی، نگارش، ویرایش و نقد ادبی
و تعدادی دفتر و سررسید و دفترچه یادداشت در ابعاد مختلف
برای تمرین نوشتن های صبحگاهی و شامگاهی و میان وعده های روزانه
در محل ها و شرایط مختلف.
در لحظات انتظار،
حس های مختلف خودم
و آدم های درون ذهن نویسنده درونم را می نویسم.
راستش من هم شده ام یکی از آدم های توی ذهن نویسنده درونم.
حس می کنم جدیدا نویسنده درونم
دارد مرا به آدم های دیگر توی ذهنش معرفی می کند
که آنها هم با من صحبت کنند.
هر کدام از این آدم ها وقتی می خواهند
با خودشان مونولوگ کنند
یا با همدیگر دیالوگ کنند
می آیند کنار من تا من هم حرف هایشان را بشنوم و بنویسم.
گاهی وقت ها با هم خوبند و قربان صدقه هم می روند،
گاهی با هم بد می شوند
و پشت سر هم صحبت می کنند،
و گاهی می نشینند و بلند بلند فکر می کنند.
این جور موقع ها نویسنده درون ام
به من می گوید حالا که چیزی به فکر خودت نمی رسد
و منتظر هستی ایده ای به ذهنت برسد
فعلا بیا حرف های همین ها را بنویس.
نویسنده درون من خیلی آدم می شناسد.
از پسر بچه ها و دختر بچه های نوزاد گرفته
تا کودکستانی ها ، دبستانی ها ،
دبیرستانی ها، دانشگاهی ها، کارمندان ،
استاد های دانشگاه، کتابفروش ها
و مشاوران املاک و راننده های تاکسی و تپسی و اسنپ
و خانم های خانه دار و کلی آدم جور و واجور دیگر.
هر کدام از این آدم ها هم نقش های مختلف دارند
پدر، مادر، فرزند، معلم، سرباز، پاسبان،
شاه، وزیر، خلیفه،
مهندس، دکتر، دندان پزشک،
رفتگر،
راننده،
شاعر،
نویسنده ( آره والا کلی نویسنده ایرانی و خارجی می شناسد.
می گوید من هم می توانم با آنها دوست باشم )
یک وقت هایی هم که من حواسم نیست
و خودکار به دست زل زده ام به کاغذ
می آید و می نشیند پیش من
و شروع می کند به صحبت کردن
و می گوید بنویس.
مرا می گیرد به حرف
و هی می گوید تا یادم نرفته بگویم که …….
و می خندد و می گوید همینطور که گوش می کنی بنویس ……..
امان از دست این نویسنده درون ام .
من که عاشق اش شده ام .
به نظرم اگر در انتخابات ریاست جمهوری سرزمین درون ذهن من شرکت کند
اولین نفری که به او رای می دهد خود من هستم .
بارها و بارها آرزم کردم کاش من هم مثل او بودم
و این همه آدم می شناختم
و می توانستم از آنها و از ماجراهای آنها
داستان و قصه و متن های دیگر بنویسم .
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان
یک بار به او گفتم که آرزو دارم مثل او بشوم .
فکر می کنید چه گفت ؟
برگشت و صاف توی چشمای من نگاه کرد
و با خنده گفت ، حالا دیگر من غریبه شدم .
نه ، راستی راستی باور کردی که من کس دیگری هستم ،
بابا جان ، من درست است که نویسنده درون تو هستم
ولی من همان تو هستم، فقط کمی نویسنده تر یک کمی هم پر کارتر .
حالا تصور کنید حال مرا .
نمی دانستم از این گافی که داده بودم
پیش کسی که بیست و چهار ساعته پیش هم بودیم
خجالت بکشم یا خوشحال باشم .
وقتی دید در انتظار و استندبای مانده ام
خندید و گفت حالا لازم نیست از من خجالت بکشی،
شروع کن به نوشتن همین هایی که گفتم.
این بار تو بشو نویسنده درون ، نویسنده درون خودت.
چقدر تو در تو شد ببخشید.
این نویسنده درون من
گاهی با گفتن این حرف ها
و مطرح کردن سوالات سخت فلسفی
ذهن نوپای مرا می اندازد به تکاپو و می رود .
ببخشید. حرف از کجا به کجا کشید
فقط می خواستم بگویم از لحظات انتظار
استفاده خلاقانه کنیم بهتر است .