اولین باری که چشم توی چشم شدیم حس خوبی از دیدنش گرفتم . مدتی بود توی این شرکت کار می کردم . کارمندان مرتب و منظم صبح می آمدند و تا عصر کار می کردند و می رفتند.
من هم مثل بقیه باید سر ساعت می آمدم و سر ساعت می رفتم که سر ماه حقوق بگیرم و به هر جان کندنی بود این محیط را تحمل می کردم.
راستش خیلی از این جور کار کردن خوشم نمی آید نه اینکه آدم تنبلی باشم نه، ولی دوست داشتم محیط کارم کمی منعطف تر و گرم تر باشد .
اینکه سر یک ساعتی بیایی سر یک ساعت چای بدهند سر یک ساعتی ناهار بخوری و دو ساعت بعد ناهار دوباره چای بدهند و سر یک ساعتی درب های شرکت روی مشتری ها بسته شود و همه بروند تا صبح بعدی و هر روز همین کارها تکرار بشود برای هفته ها و ماه ها یک جوری بود.
روحیه خیلی از آدم ها با این جور کار کردن جور بود و مشکل نداشتند. خوب من هم خودم را سازگار کرده بودم ولی ته دلم دوست داشتم توی کارهای منظم کمی چاشنی خلاقیت و نوآوری هم بزنیم.

یکبار که رییس شرکت آمده بود بخش ما بهش گفتم دوست دارم اگر موافقت کند برای توسعه کارهای شرکت یک واحد روابط عمومی و بازاریابی راه بیاندازیم که هم فعالیت های توسعه بازار و ارتقاء خدمات داشته باشیم و هم برنامه های ارتباط با رسانه ها پیاده کنیم .
رییس گفت راستش خودم هم مدتی بود به این چیزها فکر می کردم و منتظر یکی بودم که داوطلب این کارها بشود. اگر می توانی بعد از ظهر بمان تا در این مورد بیشتر صحبت کنیم. من هم از خدا خواسته گفتم با کمال میل و قرار شد بعد از تعطیل شدن شرکت و رفتن کارمندان بروم اطاق رییس و در مورد ایده من صحبت کنیم.
ساعت پنج بود که رفتم طبقه مدیریت و به منشی رییس گفتم که قرار شده بیایم پیش ایشان.
گفت آقای رییس میهمان دارند ولی منتظر شما هم هست بگذار باز هم یک هماهنگی بکنم. حتی توی این ساعت که همه رفته بودند و رئیس هم منتظر بود باز هم دیسیپلین رعایت می شد.
کنجکاو بودم مهمان رئیس چه کسی می تواند باشد و آیا ارتباطی می تواند به پیشنهاد من داشته باشد .وارد اطاق آقای رییس شدم و همان جا بود که برای اولین بار او را دیدم . مانتو مشکی رنگ نویی پوشیده بود با یک شال لیمویی شاد و عینک با قاب ظریف مشکی رنگ. معلوم بود از نظم و مقررات شرکت خبر داشت ولی سعی کرده بود کمی خلاقیت به خرج بدهد. چهره کشیده اش کمی شبیه دختر خاله ام سارا بود .
آقای اعتمادی ما را به هم معرفی کرد و گفت خانم یساولی رشته روابط عمومی و روزنامه نگاری خوانده و دعوت کردم بیاید و کارهایی را که گفتی با هم راه بیاندازید.
دختر خوبی به نظرم رسید. حس حسودی ام گل نکرد. پیش خودم گفتم خوب شد حالا دو نفره کار را شروع می کنیم. خدا خدا می کردم اخلاق مان به هم بیاید و بتوانیم با هم کار کنیم.
بعد از کمی تعارفات و صحبت های اولیه آقای اعتمادی، رفتیم به یکی از اطاق های طبقه مدیریت.
رئیس گفت این اطاق را برای کارهای روابط عمومی و بازاریابی در نظر گرفته ام این شما و این هم اطاق تان. ببینم چه کار می کنید. ما را با هم تنها گذاشت و رفت که به بقیه کارهایش برسد.
کلی ذوق زده بودم برای شروع کارها. شیوا هم خوشحال بود. فضای شیک و مرتب اطاق حال هر دوی ما را خوب کرده بود . دو تا میز تر و تمیز و مرتب با کلی لوازم التحریر نو رنگ و وارنگ.
حتی کاور مانیتور ها هم نو بود. همه چیز اطاق بوی نو بودن می داد. شیوا پاکن را برداشت و بو کرد و مثل بچه ها چشمهایش برق زد. من هم شیطنت ام گل کرد و لاک غلط گیر را برداشتم و ناخن انگشت کوچکم را سفید کردم و به شیوا نشان دادم . از بالای عینک نگاه کرد و خندید.